دینا جون دینا جون، تا این لحظه: 17 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
دانیالدانیال، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره

دینا و دانیال غنچه های مامان و بابا

اولین مهد کودک

روز اول مهر سال 91 برای اولین بار رفت مهد کودک ولی اصلآ دوست نداشت میگفت منم باهاش باید برم تو مربی ها هم اجازه نمیدادن که من برم برای همینم یه هفته بیشتر نرفتیم بعد از اون بعضی  روزا میریم خانه بازی ازگل بازی میکنه منم پشت در میشینم دینا هم هی میاد چک میکنه من نرم این عکس اول مهره اینم فرداشه فقط این دو روز خودش اومد بقیه رو به زور بردم اینم جشن روز کودک تو سرای محله ازگل       ...
6 شهريور 1392

تولد 3 سالگی دینا

شب تولد دینا شمال بودیم خونه بابایی یه جشن کوچیک اونجا گرفتیم روز تولدش هم رفتیم سمت گیلان خونه مامان جون اونجا هم یه جشن دیگه گرفتیم.البته تو روز تولدش یه اتفاق بد افتاد وقتی من داشتم چمدونو میبستم که راه بیفتیم به سمت گیلان دینا دستشو گذاشت لای چمدون و من نفهمیدمو در چمدونو بستم .دستش خون اومد و ناخنش اوفتاد خیلی گریه  کرد منم باهاش گریه کردم داشتم از عذاب وجدان میمردم بچم خیلی دردش اومد شب تولد روز تولد اونجا انقدر گرم و شرجی بود که موهای دینا این شکلی شد ...
5 شهريور 1392

دخترم خانم شده

عزیزم دیگه 2 سالت تموم شد مامان هدی تو رو از شیر گرفت البته از این موضوع خیلی ناراحتی و یه کم عصبی شدی ولی باید از این به بعد شیر پاستوریزه بخوری چون بزرگ شدی.تازه دارم یواش یواش از پوشک هم میگیرمت ولی خدا رو شکر تو این موضوع همکاری میکنی
5 شهريور 1392

تولد دو سالگی دینا

برای تولدت یه مهمونی زنونه گرفتیم تو خونه مامان سهیلا تو هم کلی رقصیدی و کیف کردی تمام مدت که دینا پشت کیک وایساده بود داشت با انگشتش کیکو میخورد اینم مدرک جرمش ...
5 شهريور 1392

سفر مکه

21 اسفند سال 89 وقتی دینا 19 ماهش بود رفتیم مکه سفر خیلی خوبی بود ولی خیلی سخت چون دینا کوچیک بود وهمکاری نمیکرد ما عید ولحظه سال تحویل کنار خونه خدا بودیم موقع انجام اعمال دینا خوابش برد اینم دینا در لباس احرام دینا در حرم پیغمبر سفره هفت سین در هتل مکه استقبال از ما در فرودگاه ...
4 شهريور 1392

تولد 1 سالگی

 بابا رضا تولد دینا رو تو باغ سبز شمیران گرفت اول افطاری بود بعد یه تولد خیلی خوب اول شب دیناخوش اخلاق بود و حسابی خندید و بازی کرد و رقصید کیکشم یه دختر کوچولو بود مثل خودش دینا در حال خوردن کیک تولدش اخر شب حسابی بد اخلاق شده بود و گریه می کرد همش بغل بابایی بود تا اروم شد ...
2 شهريور 1392

1 سالگی

دخترم دیگه میتونه بایسته و با کمک وسایل یکم راه میره دینا از اینکه می ایسته کلی خوشحال میشه دینا همش چهار دست وپا میره زیر مبل ها ومیز ناهار خوری و گیر میکنه ...
2 شهريور 1392